تامى بى آن که برگردد، شانه هایش را بالا انداخت و رفت و من
از این که او متوجه نکته زیرکانه اى که در حرفم وجودداشت، شده باشد، کمى ناامید شدم.
***
بعدها شنیدم که تامى فارغ التحصیل شده و از این بابت خیلى
خوشحال شدم، ولى کمى بعد خبر ناراحت کننده اى را شنیدم
و آن هم این که تامى سرطان گرفته بود. قبل از این که من
پیدایش کنم، او به سراغم آمد. وقتى وارد دفترم شد، دیدم که
بدنش به شدت تحلیل رفته است. موهاى بلندش در اثر شیمى
درمانى ریخته بود، ولى چشم هایش برق مى زد و لحنش براى
نخستین بار، راسخ و مصمم بود. بى مقدمه گفتم: «تامى! اغلب به فکرت بودم. شنیده ام خیلى مریض بودى.»
با خونسردى جواب داد: «آره! چند وقتى هست که سرطان دارم.»
پرسیدم: «مى تونى درباره اش با من حرف بزنى »
گفت: «البته که مى تونم. دوست دارین چى بدونین »
گفتم: «این که فقط ۲۴ سال داشته باشى و بدونى دارى مى
میرى، چه حالى داره »
لبخند آرامى زد و گفت: «مى تونست خیلى بدتر از اینها باشه.
مثلاً این که ۵۰ساله باشى و به پشت سرت نگاه کنى و ببینى
که بزرگ ترین واقعیت هاى زندگى ات، بى بند و بارى، ظلم به
بقیه و پول درآوردن باشه.»
و سپس ادامه داد: «همه چیز آخرین روز کلاس با شما اتفاق
افتاد. از شما پرسیدم که آیا مى تونم خدا رو پیدا کنم و شما با
لحن قاطعى جواب دادید نه! من خیلى از این حرف شما که
استاد الهیات هستید تعجب کردم، ولى بعدش گفتید ولى اون تو رو پیدا مى کنه. با این که اشتیاقى به پیدا کردن خدا نداشتم
،
اما خیلى به این حرف شما فکر کردم. روزى که پزشکان از
کشاله ران من غده اى رو بیرون آوردند و گفتند که بدخیمه، براى پیدا کردن خدا اشتیاق پیدا کردم و وقتى سلول هاى سرطانى
،
توى بدنم پراکنده شدند، واقعاً درهاى آسمان رو کوبیدم، ولى
هیچ اتفاقى نیفتاد، تا این که یک روز صبح بیدار شدم و به جاى
این که سعى کنم به هر ضرب و زورى که هست چیزى رو به
دست بیارم، خودم رو تسلیم کنم. تصمیم گرفتم واقعاً براى مرگ
اهمیتى قائل نشم. تصمیم گرفتم بقیه عمرم رو صرف کارهاى
مهمى بکنم. شما گفته بودین خیلى غم انگیزه که آدم، زندگى
رو بدون دوست داشتن بگذرونه، ولى از اون بدتر وقتى یه که از
دنیا برى و یادت رفته باشه به آدم هایى که دوستشون دارى
گفته باشى که چقدر دوستشون دارى، بنابراین من کارم رو با
سخت ترین بخش، یعنى گفتن این حرف به پدرم شروع کردم. یک
روز صبح وقتى پدرم داشت طبق معمول روزنامه مى خوند، بهش
گفتم: پدر! مى خوام باهاتون حرف بزنم. پدرم بدون این که چشم
از روزنامه برداره گفت: خب! بزن. گفتم حرفم خیلى مهمه. پدرم
روزنامه رو دو، سه سانتى پائین آورد و گفت: خب! چى مى
خواى بگى گفتم مى خوام بدونین خیلى دوستتون دارم. یکهو
روزنامه از دست پدرم کف اتاق ولو شد. اون دوتا کار کرد که هرگز یادم نمى یاد توى عمرش انجام داده باشه؛ اول این که گریه کرد،
بعدش هم من رو بغل کرد و تا سپیده صبح با هم حرف زدیم. بعد
نوبت به مادر و برادر کوچکترم رسید. ما با همدیگه گریه کردیم و
حرف هایى رو که سال ها توى دلمون تلنبار شده بود، به هم
زدیم. تنها تأسف من این بود که چرا این قدر معطل کرده بودم بعد
یک روز چشم بازکردم و دیدم خدا هست. اون همه کارها رو اون
جورى که خودش مصلحت دیده بود، جور کرده بود. حق با شما بود. خدا منو پیدا کرد.»
نفسم بند آمده بود. گفتم: «تامى! مى دونى از چه حقیقت
شگرفى دارى حرف مى زنى مى شه بیایى سر کلاس الهیات و
اینها رو بگى »
گفت: «خیلى دلم مى خواد، ولى من دیگه فرصتى ندارم. شما
از طرف من به همه دنیا بگین.»
و من قول دادم که از طرف او به همه دنیا بگویم.