هميشه عاشق باشيد
برای کسی که فراموشم کرد...

بنام او که وجودش صفاست عهدش وفاست ومحبتش کیمیا ست(

 
 
اگرچه نزد شمـــــــــا تشنه سخن بودم            کسی که حرف دلش را نگفت من  بودم
 
دلم برای خودم تنـــــگ می شود آری            همیشه بی خبر از حــال خویشتن  بودم
 
نشد جواب بگیرم ســــــــــلام هایم را            هر آنچه شیــــــفته تر از پی شدن  بودم
 
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را            اشاره ای کنم انگار کوه کـــــــــن  بودم
 
من آن زلال پرستم در آب گــند زمان            که فکر صافی آبی چنین لــــــــجن بودم
 
غریب بودم و گشتم غریــــــــــــب تر            دلم خوش است که درغربت وطن بودم
 
 
 
( انسان زاده شرایط نیست خالق شرایط است )
 
 
 
اينو جدی نگيريد..... از کتابه روش خوشم اومد گفتم بدم به داداش علی...
 
 
 
اي دل ،زين پس درد عشق را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري
اي دل ،زين پس بار تن را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري
اي دل ،بي قراريها ديگر بس است
زين پس انتظار را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري
اي دل ،اي مهربان ،اي همنشين شبهاي من
زين پس نقش عشق را در رويا مي بايد كشيد صبوري كن صبوري
اي دل ،در خيال مزه شهد لبش بودي تو
زين پس طعم گس عشق را مي بايد چشيد صبوري كن صبوري
اي دل ،به دل پاس دار مهر مهربان را
زين پس ناز دل را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري 
 
 
نمی دونم از کجا شروع کنم امروز... فقط اونقدر بگم که خيلی عصبانی
 هستم... امروز يارو مردکه از هند زنگ زده اينجا که من از تو خوشم
اومده می خوام دوست پسرت بشم... بهش گفتم برو بخواب شايد
لطف کنم بيام تو خوابت...
بعد يه دليل ديگه اينکه... چند روز ديگه چهارشنبه سوری هست بعد
ما اينجا معمولا يه جا دمه دريا پارتی داريم... بعد هيچکدوم از داداشم
 نيستن آخه بدون داداشيام که خوش نميگذره...
گفتم داداشی ياده يه داداشيم افتادم... اگه اينو خوندی بدون دلم برات
تنگ شده....
 
 

 

تا بیایی به برم،لمس کنی راز دلم

 

واي كه پژمرده گلي بودم و آبم دادی


در نگاه دگران،در پس رازي پنهان


مست و ديوانه اي بودم كه تو جامم دادي


تو چه ميدانستي مرهمي بر دل شيداي مني


آمدي در دل و جانم،تو صفايم دادي


تو اميدم دادي،تو به من عشق،صفا،مهرو وفايم دادي


بوم نقَاشي من بيرنگ بود،وه كه جلايم دادي


پيكرم همچو كويري تشنه


در پي آب سفر كرد خسته


اي كه تو با قلم انگشتت


ضربه بر من زدي و تاب و توانم دادي


ديده ات را به چه شوقي تو به من ميدادي


تو طبيبي بودي كه در اين راز دل انگيز،دوايم دادي


راز من در پي لمس دل تو


واي بر من چه دلي بود دلت نان و نوايم دادي...

 

مردها
سلام عليک... خوب هستيد..... بابا اين دخترها منو خفه کردن واسه اون متن که نوشته بودم.. خوب بيايد اينم برا مردها.. بخونيد حال کنيد....
 
شعری در وصف زن زليلان
الهــــی! به مــــــردان در خانه ات!
به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه ات!
 
به آنانکه با امـــــر "روحی فداک"!
نشینند وسبـــــــــــــزی نمایند پاک!
 
به آنانکه از بیـــــــخ وبن زی ذیند!
شب وروز با امــــــر زن می زیند!
 
به آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند!
ز اخلاق نیکـــــــــوش دم می زنند!
 
به آن شیــــــــــــر مردان با پیشبند!
که در ظـــرف شستن به تاب وتبند!
 
به آنانکه در بچّــــــــــه داری تکند!
یلان عوض کــــــــــــردن پوشکند!
 
به آنانکه بی امــــــــــــر واذن عیال
نیاید در از جیبشان یک ریــــــــال!
 
به آنانکه با ذوق وشــــــــــوق تمـام
به مادر زن خود بگویند: مـــام (!)
 
به آنانکه دارند بــــا افتخـــــــــــــار
نشان ایزو...نه!"زی ذی نه هزار"!
 
به آنانکه دامـــــــن رفــو می کنند!
ز بعد رفــــــــویش اُتـــو می کنند!
 
به آنانکه درگیــــر ســــوزن نخند!
گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند!
 
به آن قرمــــــــه سبزی پزان قدر!
به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر(!)
 
الهـــــــــی! به آه دل زن ذلیــــــل!
به آن اشک چشمان "ممّد سبیل"(!)
 
به تنهای مردان که از لنگـــه کفش
چو جیــــــــغ عیالاتشان شد بنفش!
 
:که مارا بر این عهـــد کن استوار!
از این زن ذلیلی مکن برکنـــــــار!
 
به زی ذی جماعت نما لطف خاص!
نفرما از این یوغ مــــــارا خلاص!
 
اينم يه چی باحال بخونيد از دست نره...
 
 سلام مهربون
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون  توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .
و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"            
      شاد باشید
                                                                                                                   mahlight