هميشه عاشق باشيد
اينم از اين

 به هر سينه سری تکيه زند وقت وداع

                            سر من وقت وداع تکيه به ديوار زند


حافظ

اگر شعری از سياوش قميشی ميخواهيد البومش اون پايينهاست .

يه شعرم از حافظ جونم بزارم فقط زورم اومد خودم بنويسم شما ببخشيد

همه نيت کنيد!!!

 

 


ماجرايه ۲ تا گل سرخ

   خوب من دوباره از خواب پاشدم اينبار ۵ دقيقه هم نيست. هنوز موهامو شونه نکردم يعنی بهتر بگم از تنبلی زورم مياد ولی اشکال نداره بعد از اينکه اينو نوشتم ميرم حمومخوب بذارببينم امروز چی کار کنم؟ حالا شيطونی هامو جمع ميکنم شب بهتون ميگم الان خوابالوام زورم مياد.خوب شماها يه شعر فعلا بخونيد که بعد از اينکه برگشتم می خوام يه داستانه طنز بذارم.

  

ماجراي دو تا گل سرخ

 گل سرخ  قصمون  با شبنم  رو گوه هاش

 دوباره   دل داده بود به دست  عاشقونه هاش

 خونه ي اون حالا تو يه گلدون  سفالي بود

جاي يارش  چه قدر تو اين غريبي  خالي بود 

يادش  افتاد كه يه روز يه  باغبون دوبوته داشت

يه بهار  اون دو تا رو كنار هم  تو باغچه كاشت

 با نوازشاي خورشيد  طلا  قد كشيدن

قصشون  شروع شد  و همش  به هم  مي خنديدن

شبنماي  اشكشون  از سر شوق  و ساده بود

عكس  ديوونگيشون  تو  قلب  هم افتاده بود

روزاي  غنچگيشون  چه قدر  قشنگ  و خوش گذشت

حيف  لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت

گلاي  قصه ي ما ،  اهالي  شهر ،  بهار

نبودن  آشنا  با بازي  تلخ روزگار

فك نمي كردن  هميشه  مال همن  تا دم مرگ

بميرن ،  با هم  مي ميرن  از غم باد و تگرگ

 يه روز  اما  يه غريبه  اومد  و آروم وترد

يكي  از عاشقاي  قصه ي ما رو چيد و برد

اون يكي  قصه ي اين  رفتن و  باور نمي كرد

تا كه بعدش  چيده شد  با دستاي  سرد يه مرد

گلاي  قصه ي ما  عاشقاي  رنگ حرير

هر كدون  يه جاي دنيا  بودن  و هر دو اسير

هيچكي  از عاقبت  اون يكي   با خبر  نبود

چي ممي شد  اگه تو دنيا ،  قصه ي  سفر نبود

قصه ي  گلاي  ما حكايت   عاشقياس

مال  ياسا ،  پونه ها ،  اطلسيا ،  رازقياس

كه فقط  تو كار دنيا   ،  دل سپردن  بلدن

بدون  اينكه  بدونن ،  خيليا  خيلي  بدن

يكيشون  حالا تو گلدون سفال ،  خيلي  عزيز

اون  يكي  برده  شده  واسه عيادت  مريض

چه قدر  به فكر هم ،  اما چقد   در به درن

  اونا ديگه  تا ابد  از حال هم ، بي خبرن

 روزگار  تو دنياي  ما  قربوني  زياد  داره

اين بلاها  روسر خيلي  كسا در مي ياره

بازياش  هميشه يك عالمه  بازنده  داره

توي هر محكمه  كلي  برگ و پرونده  داره

اين  يه  قانون  شده كه  چه تو زمستون  ،  چه بهار

نمي شه  زخمي نشد از بازياي  روزگار

اگه  دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد

حالا  قصه  با وصالشون  به آخر مي رسيد

ولي روزگار ما هميشه عادتش  اينه

خوبا رو  كنار هم  مي ياره  ،  بعدم  مي چينه

كاش  دلايي كه هنوزم  مي تپن  واسه  بهار

در امون  بمونن از بازياي  تلخ  روزگار


ماشينه من

يکی از اين دو تا ماشين ماله من ميشه. نه اصلان جفتش ماله من ميشه می گی نه نگاه کن. اونوقت يکيشو ميدم به داداش ايمانيم. چون بقيه داداشام زياد اذيت ميکنن بهشون عکسه ماشينمم نمی دم. حالا هر روز مدلهای جديدتر ماشين يا چيزهای ديگه ميزارم که در آينده نچندان دور ماله من ميشن. ميگی نه بشين نگاه کن .

اين يکی هم ميزارم جلو دره خونم که زياد جلوه کنه  می تونين برای عکس برداری بيايد


وقتي رفتم

 

               Click on picture to return to previous page

باز صبح شد و من اومدم. سلاممممممممممممممم. هر جايه دنيا که هستيد روزتون بخير باشه . همين ۱ ساعت پيش از خواب پاشدم بعد گفتم بيام يه چيزی اينجا بنويسم ولی هر چی فکر می کنم هيچی يادم نمياد که بنويسم . پس بازم شعر می زارم  .

 

وقتي رفتم

هيچكي  از رفتن  من  غصه  نخورد

 هيچكي  با موندن  من  شاد نشد

وقتيرفتم  كسي  قلبش  نگرفت

بغض  هيچ  آدمي  فرياد نشد

وقتي  رفتم كسي  گريش  نگرفت

اشكشو  كسي  نريخت  پشت سرم

راستي  كه بي كسي  درد بديه

منم   انگار  هميشه  تو سفرم

وقتي  رفتم كسي  غصش  نگرفت

  وقتي  رفتم  كسي  بدرقم  نكرد

دل من  مي خواس  تلافي   بكنه

پس  چش  هيچ كسي  عاشقم نكرد

وقتي رفتم ، نه كه بارون  نگرفت

هوا صاف  و خيليم  آفتابي بود

اگه شب  مي رفتم  و خورشيد نبود

آسمون  خوب مي دونم ، مهتابي بود

چشمي   با رفتن  من خيره نموند

به در و  به آسمونو  پنجره

مي دونم ،  خيليا  گفتن چيزي نيس

  ماتم نداره ،  بذار بره

 وقتي  رفتم كسي  اشكش نيومد

 نيمود  هيچ جا صداي  گريه اي

 توي اين دنياي  بد ،  هيچكي  نداشت

  از سفر  رفتن من ،  گلايه اي

هيچ كسي  نگاش  برام  ابري نشد

 زلزله ،   هيچ دلي  رو تكون  نداد

 راس راسي  ،  واسه  كسي  مهم  نبود

 نه  كه  فك كني  بود و نشون نداد

 چهره ي  هيچ كسي  پژمرده نبود

 گلا  اما  همه   پژمرده  بودن

 كسايي  كه واسشون  مهم  بودم

 همه  شايد يه جوري  مرده بودن

 كي مي رم  كجا  مي رم ،  ميام يا نه

 كسي  لااقل  اينو  سوال نكرد

 انگاري  مي خوام  برم  خريد كنم

 هيچ كسي  چيزي  نگفت ،  حلال  نكرد

  دم  رفتن  كسي  حرفي نمي زد

  همه  ساكت  بودن و بي سر و صدا

يه نگهبان  كه ما رو  نگا مي كرد

 زير لب گفت ،  به سلامتي  كجا ؟

اشك  و خندم  دو تايي كنار هم

با يه لحن  مهربون  جواب دادن

انگاري  يه  عالمه  كوهاي  سخت

از رو شهر شونه ي من ،  افتادن

 اين سوال  مهربونو ،  بي ريا

 پرسش  ساده ي  يه  غريبه  بود

  كسي  كه اسم منم  نمي دونست

زير چشماش  غمي بود ،  داغ و كبود

شعرمو بايد  يه جور  عوض كنم

يا بذارمش  همينجور  بمونه

ته  قلبم  مي خوام  اين  حقيقتو

هر كسي دوس داره  شعرو ،  بخونه

دم  رفتن  كسي  گفت سفر  به خير

كه واسم  غريب  و ناشناخته  بود

اما اون  وقتي رسيد  كه قلب من

 همه ي آرزوهاشو  باخته بود

بهتره  اهالي  رويامونو

بدون  توقعي ،  جواب كنيم

نبايد حتي رو بهترين كسا

توي بدترين جاها ،  حساب كنيم

 

 


يه چيزه جديد ياد گرفتم

                          

            Click on picture to return to previous page

 خوب آهنگم گذاشتم با کمکه دوسته خوبم آقای علیرضا خان که

 وبلاگشون همون بقل تو لينکها هست. که خيلی هم وبلاگه

جالبيه من که خيلی خوشم اومد . البته پدرشون در اومد تا به من ياد داد

 اهنگ بزارم  ولی خوب دستشون حسابی درد نکنه.


يك حقيقت تلخ

 

 

                         

سلام. خوب الان ديگه شب شده. واسه روزه اول فکر نکنم بد بود. حالا يواش يواش ياد میگيرم عجله کاره شيطونه پله به پله. البته اگه شماها هم کمکم کنيد ممنون می شم ها. بايد ياد بگيرم چه جوری اهنگ بزارمو چندتا چيزه ديگه. فعلا بايد به همين شعرهام اکتفا کنيد  همچين گفتم شعرهام که هرکی ندونه فکر می کنه يه پا شاعرم. نه بابا من از اين کارها بلد نيستم. اهان راستی بذار يکم از خودم بگم خوب از کجا شروع کنم؟؟؟  فهميدم از اونجا که ۱۵ سالمه  تو امريکا هستم. تو شيطونی لنگه ندارم . بعضی وقتها رگه شاعريم گل ميکنه ولی گلشو زود می چينن تا آبرويه نويسنده ها نره . درسخونم زياد نيستم ولی نمره هام همش خوبه . خوب ديگه بستونه زياديتون میشه. تا بعد خوش باشيد  

 

يك حقيقت تلخ

 

يه نفر خوابش مياد و  واسه ي خواب جا نداره

 يه نفر  يه لقمه  نون براي فردا نداره

 يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره

 مي خواد امتحان  كنه كه تا داره يا نداره

 يه نفر از بس  بزرگه خونشون گم مي شه توش

 اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

 بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره

 انتخابم مي كنه ، پولشو اما نداره

 يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه

 اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

 يكي ويلاي كنار درياشون قصره ولي

 اون يكي حتي  تو فكرش آب دريا نداره

 يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد

مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره

 يه نفر تولدش مهمونيه ،‌همه ميان

 يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره

 يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش

 يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره

 يكي انشاشو مي ده توي خونه صحيح كنن

 يكي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره

 يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي

 يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره

 تو كلاس صحبت چيزي مي شه كه همه دارن

 يكي مي پرسه  آخه چرا  مال ما نداره

 يكي دوس داره كه كارتون ببينه اما كجا

 يكي انقد  ديده كه ميل تماشا نداره

يكي از واحداي  بالاي برجشون  مي گه

يكي اما خونشون اتاق بالا نداره

 يكي جاي خاله بازي كلاس شنا مي ره

 يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره

 يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

 يكي طاقت  واسه ي صدور ويزا نداره

يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه

يكي از بس كه نخورده شب و روز نا نداره

 يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس

 يكي هم براي گرماي دساش  ها  نداره

 دخترك مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه

 عوضش دختركم ، او خونه ليلا نداره

 يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه

 هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره

 يكي آزمايش نوشتن واسش ،‌اما نمي ره

 مي گه نزديكياي  ما آزمايشگا نداره

 بچه اي كه تو چراغ  قرمزا مي فروشه گل 

مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره

 يه نفر تمام روزا و شباش  طولانيه

 پس ديگه نيازي  به شباي يلدا نداره

 ياد اون حقيقت كلاس اول افتادم

دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره

 راستي اسمو واسه لمس بهتر  قصه مي گم

 مليكا چه چيزايي  داره كه رعنا نداره ؟

بعضي قلبا ولي دنيايي  واسه خودش داره

 يه چيزايي  داره توش كه توي دنيا نداره

هميشه تو دنيا كلي فرق بين  آدما

 اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

 خدا به هر كسي هر چيزي دلش مي خواد بده

 همه چي دست اونه ،‌ربطي به شعرا نداره

 آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا

اون جا  فرقي ميون فقير و دارا نداره

كاش يه روزي بشه  كه ديگه نشه جمله اي ساخت

 با نمي شه ، با نمي خوام ،‌با نشد ، با نداره


عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

 

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

 

      روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد

كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش

 دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي

رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه

شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده

 است و اين درحالي بود كه شديداً احساس

 گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه ای

 مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه

 اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز

 كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد

 و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

 

      دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده

بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير

 آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد

 و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر

 پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما

 آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت:

 « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري می

 كنم»

      سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار

 شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار

 عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر

 فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين

 نسبت به درمان او اقدام كنند.

 

      دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت

بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه

 متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده

 برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند

 شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت

 كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن

 مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا

 شناخت.

 

      سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه

زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن

 روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار

 داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه

بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

 

      آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان

 بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت

 تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزی

 نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال

نمود.

 

      زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ

صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام

عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت

را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه

اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

 

    «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير

 پرداخت شده است»

  

  


بوسه باران

بوسه  باران

  غير از اين داغ كه در سينه  سوزان دارم

 چه گل  از گلشن  عشق  تو  به دامان دارم ؟

 اين همه خاطر  آشفته  و مجموعه ي  رنج

يادگاري ست كزان زلف  پريشان  دارم

  به هواداريت  اي پاك  نسيم  سحري

شور  و آشفتگي  گرد بيابان  دارم

مگذر  اي خاطره ي  او  ز كنارم مگذر

 موج  بي ساحل  اشكم  سر طوفان  دارم

  خار خشكم  مزن  اي  برق  به جانم  آتش

 كه هنوز  آرزوي  بوسه ي  باران  دارم

 غنچه آسا نشوم  خيره به خورشيد سحر

من كه با عطر  غمت  سر به گريبان  دارم

 شمع  سوزانم  و روشن  بود  از آغازم

 كه من  سوخته  سامان  چه   به پايان دارم

 


تولد وبلاگه من

     امروز سحر خيز شده بودم ساعت ۷ از خواب پاشدم ديگه الان  حوصلم  سر رفت همينجوری به سرم زد يه وبلاگ بسازم. داشتم فکر می کردم اسمشو چی بذارم. بهترين اسمی که پيدا کردم همين بود. حالا يه شعر بزارم تا بعد.

ترانه ي آغاز

در من  هزار حرف نگفته

هزار درد نهفته

 هزاران هزار دريا  هر لحظه در تپيدن  و طغيانند

در من هزار  آهوي تشنه

در خشكسال دشت پريشانند

در من پرندگان مهاجر

ترانه هاي سفر را

 در باغ هاي سوخته  مي خوانند

با من  كه در بهار  خزانم  قصه هاي  فراواني ست

با من كه زخم هاي فراواني

بر گرده ام  به طعنه دهان  باز كرده اند

هر قصه  يك ترانه

هر ترانه خاطره اي ديگر

هر عشق يك ترانه ي بيدار است

در خامشي  حضورم  ،  حرف  مرا  بفهم

يا براي  عشق ،  زباني تازه پيدا كن

تا درد  مشترك

زبان  مشتركمان  باشد

حرف  مرا بفهم  و مرابشنو

اين من  نه ،‌ آن  من ديگر

آنكس  كه پنجره ي  چشم هاي  من او را

 كهنه ترين  قاب است

از پشت پنجره ي زندان

حرف مرا بفهم

كه فرياد  تمامي  زندانيان

در تمامي  اعصار است

در گير و دار قتل  عام كبوترها

در سوگ  شاخه هاي  تكه تكه ي  زيتون

وقتي  كه از دل  جوان ترين  جوانه هاي  عاشق  باغ ماه

بر مسلخ  هميشگي  انسان

در لحظه ي  شكفتن  فرياد

باران  سرخي  از ستاره سرازير است

آن سان  كه هر ستاره  دليل  شرمساري  خورشيد هاي  بسياري

از برآمدنشان است

تو گريه مي كني

از  عمق آشناي  جنگل چشمانت

از عمق  جنگلي  كه در آن پاييز ،  در غروب  به بغض  نشسته

باران بي دريغ اشك تو مي بارد

تا عطر خيس  جنگل پاييز

در من هواي  گريه برانگيزد

آنگاه از چشم  ذهن من

شعري  بسان گريه  فرو ريزد

من شعر مي نويسم

 تو  با ترانه هاي  عاشق من ، عاشق

تو  با ترانه هاي  تشنه ي من  دريا

بر پنج خط  ساز سفر  ،‌ زخمه مي شوي

تو  گريه   مي كني

تو لحظه هاي شعر مرا ،‌ در خويش  تجربه  كرده

يعني  مرا در بدترين و بهترين  دقايق  بودن  تكرار مي كني

يا با ترانآهاي من بر لب

به رويا رويي  جلادان  به مسلخ  خويش  مي شتابي

يعني كه  با مني

ديروز

امروز

تا هنوز  و هميشه

آيا زبان  متشرك  اين نيست ؟

آن  زبان  تازه كه مي گفتم ؟

آيا  زبان  مشترك  اين نيست ؟