هميشه عاشق باشيد
خدا
می شه از طرف من به همه دنیا بگین؟؟؟
به جست و جوى روحم رفتم
ولى نتوانستم ببینمش
به جست و جوى خدایم رفتم
ولى نتوانستم پیدایش کنم
به جست و جوى دل شکسته ها رفتم
و هر سه را پیدا کردم
حدود ۱۴ سال پیش داشتم پرونده دانشجویانى را که براى
نخستین بار در کلاس الهیات شرکت کرده بودند، زیر و رو مى
کردم. آن روز براى نخستین بار تامى را دیدم که داشت موهایش
را که تا روى شانه هایش مى رسید، شانه مى کرد و بلافاصله
در ذهنم، او را در گروه دانشجویان عجیب و غریب طبقه بندى
کردم.تامى خیلى زود به برجسته ترین معترض کلاس من تبدیل
شد. او دائم به این که خدایى وجود دارد که بدون ذره اى
چشمداشت، ما را دوست دارد، اعتراض مى کرد و این حرف مرا
به تمسخر مى گرفت. وقتى بالاخره امتحان آخر ترم رسید، با
بدبینى از من پرسید: «فکر مى کنین که من روزى بتونم خدا رو
 پیدا کنم » من با لحنى قاطع گفتم: «نه!» او پوزخندى زد و
گفت: «گمانم در تمام طول ترم زور مى زدین که درمورد من به
همین نتیجه برسین.» و بعد راه افتاد و رفت. پنج، شش قدم که
 از من دور شد، با صداى بلند گفتم: «فکر نکنم تو هیچوقت بتونى اونو پیدا کنى، ولى مطمئنم که اون تو رو پیدا مى کنه.»

تامى بى آن که برگردد، شانه هایش را بالا انداخت و رفت و من
از این که او متوجه نکته زیرکانه اى که در حرفم وجودداشت، شده باشد، کمى ناامید شدم.

***
بعدها شنیدم که تامى فارغ التحصیل شده و از این بابت خیلى
خوشحال شدم، ولى کمى بعد خبر ناراحت کننده اى را شنیدم
و آن هم این که تامى سرطان گرفته بود. قبل از این که من
پیدایش کنم، او به سراغم آمد. وقتى وارد دفترم شد، دیدم که
بدنش به شدت تحلیل رفته است. موهاى بلندش در اثر شیمى
درمانى ریخته بود، ولى چشم هایش برق مى زد و لحنش براى
نخستین بار، راسخ و مصمم بود. بى مقدمه گفتم: «تامى! اغلب به فکرت بودم. شنیده ام خیلى مریض بودى.»
با خونسردى جواب داد: «آره! چند وقتى هست که سرطان دارم.»

پرسیدم: «مى تونى درباره اش با من حرف بزنى »

گفت: «البته که مى تونم. دوست دارین چى بدونین »
گفتم: «این که فقط ۲۴ سال داشته باشى و بدونى دارى مى
میرى، چه حالى داره »

لبخند آرامى زد و گفت: «مى تونست خیلى بدتر از اینها باشه.
مثلاً این که ۵۰ساله باشى و به پشت سرت نگاه کنى و ببینى
که بزرگ ترین واقعیت هاى زندگى ات، بى بند و بارى، ظلم به
بقیه و پول درآوردن باشه.»

و سپس ادامه داد: «همه چیز آخرین روز کلاس با شما اتفاق
افتاد. از شما پرسیدم که آیا مى تونم خدا رو پیدا کنم و شما با
لحن قاطعى جواب دادید نه! من خیلى از این حرف شما که
استاد الهیات هستید تعجب کردم، ولى بعدش گفتید ولى اون تو رو پیدا مى کنه. با این که اشتیاقى به پیدا کردن خدا نداشتم
،
اما خیلى به این حرف شما فکر کردم. روزى که پزشکان از
کشاله ران من غده اى رو بیرون آوردند و گفتند که بدخیمه، براى پیدا کردن خدا اشتیاق پیدا کردم و وقتى سلول هاى سرطانى
،
 توى بدنم پراکنده شدند، واقعاً درهاى آسمان رو کوبیدم، ولى
هیچ اتفاقى نیفتاد، تا این که یک روز صبح بیدار شدم و به جاى
این که سعى کنم به هر ضرب و زورى که هست چیزى رو به
دست بیارم، خودم رو تسلیم کنم. تصمیم گرفتم واقعاً براى مرگ
اهمیتى قائل نشم. تصمیم گرفتم بقیه عمرم رو صرف کارهاى
مهمى بکنم. شما گفته بودین خیلى غم انگیزه که آدم، زندگى
رو بدون دوست داشتن بگذرونه، ولى از اون بدتر وقتى یه که از
دنیا برى و یادت رفته باشه به آدم هایى که دوستشون دارى
گفته باشى که چقدر دوستشون دارى، بنابراین من کارم رو با
سخت ترین بخش، یعنى گفتن این حرف به پدرم شروع کردم. یک
روز صبح وقتى پدرم داشت طبق معمول روزنامه مى خوند، بهش
گفتم: پدر! مى خوام باهاتون حرف بزنم. پدرم بدون این که چشم
از روزنامه برداره گفت: خب! بزن. گفتم حرفم خیلى مهمه. پدرم
روزنامه رو دو، سه سانتى پائین آورد و گفت: خب! چى مى
خواى بگى گفتم مى خوام بدونین خیلى دوستتون دارم. یکهو
روزنامه از دست پدرم کف اتاق ولو شد. اون دوتا کار کرد که هرگز یادم نمى یاد توى عمرش انجام داده باشه؛ اول این که گریه کرد،
بعدش هم من رو بغل کرد و تا سپیده صبح با هم حرف زدیم. بعد
نوبت به مادر و برادر کوچکترم رسید. ما با همدیگه گریه کردیم و
حرف هایى رو که سال ها توى دلمون تلنبار شده بود، به هم
زدیم. تنها تأسف من این بود که چرا این قدر معطل کرده بودم بعد
یک روز چشم بازکردم و دیدم خدا هست. اون همه کارها رو اون
 جورى که خودش مصلحت دیده بود، جور کرده بود. حق با شما بود. خدا منو پیدا کرد.»
نفسم بند آمده بود. گفتم: «تامى! مى دونى از چه حقیقت
شگرفى دارى حرف مى زنى مى شه بیایى سر کلاس الهیات و
اینها رو بگى »
گفت: «خیلى دلم مى خواد، ولى من دیگه فرصتى ندارم. شما
از طرف من به همه دنیا بگین.»
و من قول دادم که از طرف او به همه دنیا بگویم.
نویسنده:جان پاول

 


 
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
 

طاقت کاغذ من طاق شده
خانه ام بی آتش ،
*                 
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
*           
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
*          
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟  طاقت کاغذ من طاق شده ،
*
پیکر نازک تنها  قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
*
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
*
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
*
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
*
زیر رگبار نگاهی هرزه
*
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
*
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
 
*
من دگـر خسته شـدم ...
 
*
باز تا کی به دروغ بنویسم :
*
" آری می شود زیبا دید !!    می شود  آبی  ماند !!! "
*
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
*
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
 
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
*
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
 
*
قسمت می دهم امّا به قلم ،
*
آنچه می بینی و دیدم بنویس
*
از خدا ،
*
از قفس خالی عشق ،
*
از چراگاه هوس ،
*
از خیانت ،
*
از شرک ،
*
از شهامت بنویس !!!
*
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
*
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
*
از من
*
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
*
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
*
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
*
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
 
*
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟   کاغـذت می سوزد ؟!
*
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
*
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
 
*
من دگـر خـسته شـدم
 
*
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
*
این همه مورد خوب ...

اين روزها

 روي عكسا گرد و خاكه بيشتر دلا هلاكه

.
قحطي گلاي پونه ست تقديرا دست زمونه ست

.
عهد و پيمونا شكسته رشته ي دلا گسسته

.
تقويما رو ماه تيره زندونا پر اسيره

.
آدما يا همه مردن يا كه مات و دل سپردن

.
عصر ما عصر فريبه عصر اسماي غريبه

.
عصر پژمردن گلدون چتراي سياه تو بارون

.
مرگ آواز قناري مرگ عكس يادگاري

.
تا دلت بخواد شكايت غصه ها تا بينهايت

.
دلاي آدما تنگه غصه هم گاهي قشنگه

.
چشما خونه ي سواله مهربون شدن محاله
.

حك شده روي هر ديواري كه چرا دوسم نداري
.

خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره پرده
.

تا دلت بخواد مسافر تا بخواي عاشق و شاعر
.

شبا سرد و بي عروسك دلاي شكسته از شك
.

زلفاي خيلي پريشون خط زدن رو اسم مجنون
.

شهري كه سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه
.

چشماي خيره به جاده عشوه هاي نخريده
.

آسمونا پر دوده قلب عاشقا كبوده
.

گونه ي گلدونا زرده رفته و بر نمي گرده
.

آدما بي سرگذشتن آهوا بدون دشتن
.

دفترا بدون امضا ماهيان بدون دريا
.

تشنه ها هلاك آبن همه حرفا بي جوابن
.

نصف زندگي نگاهه بقيش همه گناهه
.

خدا رو انگار گذاشتن رو زمين و بر نداشتن
.

در و ديوارا سياهه آدرسامون اشتباهه
.

شب و روزا پر عادت وقت كه شد شايد عبادت
.

خدا مال غصه هاته وقتي غم داري خداته
.

روي آينه ها غباره شيشه ي پنجره ي تاره
.

بغضا بي صدا و كاله همه از فكر و خياله
.

قلك خوبيا خالي مهربونيا خيالي
.

قفسا پر پرنده لباي بدون خنده
.

نه شنيدني نه گوشينه گلي نه گلفروشي
.

مرگ جشناي تولد مرگ اون دلي كه گم شد
.

خستگي بي اعتمادي شك و ترديد زيادي
.

امتحان مكرر لونه هاي بي كبوتر
.

مشقامون بدون امضا اسممون هميشه رسوا
.

نمره هاي عشقمون تك بامامون بدون لك لک
.

همه غايب تو دفتر مث بالاي كبوتر
.

خونه ها بدون باغچه بدون حافظ و طاقچه
.

نه براي عشق ميلي نه كسي به فكر ليلي
.

ديگه پشت در بسته كسي بيدار ننشسته
.

نه كسي نه انتظاري نه صداي بي قراري
.

واسه عاشقي كه ديره لااقل دلت نگيره
.

كاش تو قحطي شقايق باز بشيم سوار قايق
.

بشينيم بريم تو دريا من و تو تنهاي تنها
.

ماهيا خيلي امينن نمي گن اگه ببينن
.

انقدر مي ريم كه ساحل از من و تو بشه غافل
.

قايق و با هم مي رونيم مي ريم اونجاها مي مونيم
.

جايي كه نه آسمونش نه صداي مردمونش
.

نه غمش نه جنب و جوشش نه صداي گلفروشش
.

مث اينجا ‌آهني نيست خوبه اما گفتني نيست
.

پس ببين يادت بمونه كسي ام اينو ندونه
.

زنده بوديم اگه فردا وعده ي ما لب دريا
.

صبح پاشو بدون ساعت كه فراموش بشه عادت
.

نره از ياد تو زيبا وعده ي ما لب دريا



ترا قسم به حقیقت

ترا قسم به حقیقت

 
 
ترا قسم به حقیقت ترا قسم به وفا
 
ترا قسم به محبت ترا قسم به صفا 
 
ترا به میکده ها و ترا به مستی می
 
ترا به زمزمه ی جویبارو ناله ی نی
 
ترا به چشم سیاهی که مستی اموزد
 
ترا به اتش اهی که خانمان سوزد
 
ترا قسم به دل و  آرزو به رسوائی
 
ترا به شعله ی عشق و ترا به شیدائی
 
ترا قسم به حریم مقدس مستی
 
ترا به شور جوانی ترا به این هستی
 
ترا به گردش چشمی که گفتگودارد
 
ترا به سینه ی تنگی که آرزو دارد
 
ترا به قصه ی لیلا و غصه ی مجنون
 
ترا به لاله ی صحرا نشسته اندر خون
 
ترا به مریم خاموش و سوسن غمگین
 
ترا به حسرت فر هاد ها و ناله ی شیرین
 
ترا به شمع شب افروز جمع سر مستان
 
ترا به قطره ی اشک چکیده در هجران
 
ترا قسم به غم عشق و اشنائیها  دل چو شیشه ی من مشکن ا ز جدائیها
 
 

 
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟

 مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.


کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد...

 تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...

 از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟
 

  

عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي عشق-عادتمان شود....


عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن عاشقانه گفتن،

دليل عشق نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن ولي اي دوست،

تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ي عاشقانه ات

راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده



کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با

کسی درد دل کنم تا بگویم که . من دیگر خسته تر ازآنم که زندگی کنم تا

 بداندغم شبها یم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را.....

 قانون دنیا تنهایی من است..... و تنهایی من قانون عشق است....

و عشق ارمغان دلدادگیست.. و این سرنوشت سادگیست
 


بهار

می گویند بهار وقتی می آید که بنفشه سر از بستر

خاک بردارد و عطر آن کوچه باغهای شعر را پر کند ، اما

من می گویم بهار وقتی می آید که هیچ چشمی

بارانی نباشد و هیچ لبی از غم دوری لرزان نگردد

بهاران وقتی می آید که خزان گلبوته های مهر را به

 یغما و تاراج نبرده باشد آری … در آن زمان است که

لبها لبریز از عشق و صفا و عاطفه می گردند بهار در راه

است پس بیائید زندگی را از بهار لبریز کنیم و همدیگر

را تا سرحد مرگ دوست داشته باشیم .


ساله نو مبارک

دیر است ، دیر ... !!
برای عاشق شدن ، برای «تو» ...
و برای من که جز نگاهٍ « تو » دیگر هیچ ندارم تا به دیوار اتاق بیاویزم!
چه زود عاشق شدم !!
دلم آینهء قدیمی ام را می خواهد که در آن هر روز هزاران بار « تو » را می دیدم و اکنون
تصویر « تو » را که هر روز هزاران بار در حال کمرنگ شدن است .... !
دلم عشــــــــق می خواهد ....
دلم « تو را می خواهد ...
دیر است .... دیر !
برای عاشق شدن
برای « تو »
برای منی که می دانم بیش از عشق ، به « تو » محتاجم !

و اما عشقققققققققققققققققققق.........................

 

عشق، گلي‌ست كه در وجود تو مي‌رويد. فقط كافيست زمينه را مهيا كني. خود را به روي بي‌كران باز كن: عشق، مي‌آيد و در دل تو خانه مي‌كند. ابتدا، خود باش. ابتدا، خود را بشناس و با خود انس بگير. عشق، پاداش اين انس و آشنايي‌ست. عشق، پاداشي است از فراسو. عشق، ميهماني‌ست كه به دل‌هاي آشنا و بيدار سر مي‌زند

***********************************************.

اگر طالب گل‌هايي، بوته‌ها را تيمار كن. آب شان بده، كودشان بده، به آنها مهر بورز تا ببالند و به گل بنشينند. گل‌ها در زمان مناسب خواهند روييد. نگران آنها نباش. نمي‌توان آن‌ها را زودتر از موعد مقرر بروياني. نمي‌تواني آن را مجبور كني زودتر از موعد مقرر شكوفا شوند

******************************************

براي او فردايي وجود ندارد كه از حوادث آن بترسد. وقتي فردايي نباشد، ترس از فردا نيز وجود ندارد. در ساحت عشق، عشق است و بس: معشوق بهانه است

**********************************

چرا به چيزي يا كسي وابسته مي‌شوي ؟ زيرا مي‌ترسي از دستش بدهي. ممكن است كسي آن را بدزدد!!! ترس تو از آن است كه آنچه را امروز داري، فردا از كف بدهي. كسي چه مي‌داند كه فردا چه در آستين دارد!!! در ساحت عشق، بايد عريان شوي. تو و معشوق بايد چنان در شور عشق غرق شويد كه از تو نشاني در تو نماند و از او نشاني در او. وقتي در عشق محو شوي، ديگر چه كسي مي‌ماند كه وابسته شود ؟ وابسته به چه كسي ؟ عاشق، در لحظه اكنون و اين جا زندگي مي‌كند . براي او فردايي وجود ندارد

***********************

بعضي‌ها مي‌گويند به ديگري وابسته شده‌اند اما عشق، رهايي از تمامي وابستگي‌هاست. وقتي همه چيز و همه كس را دوست داري، به هيچ چيز وابسته نيستي.

*****************

از عشق قفس نساز. كساني كه از عشق قفس مي‌سازند، هرگز به تجربه‌ي عشق حقيقي نايل نمي‌شوند. عشق، آزاد مي‌كند.

*************

تو نمي‌تواني كمتر يا بيشتر دوست بداري. زيرا عشق كميت نيست، بلكه كيفيت است. كيفيت را نمي‌توان اندازه گرفت. عشق، خاصيت دلي‌ست بي‌پيرايه و آرام كه آسمان را در خود مي‌تاباند. * عشق، رابطه نيست؛ سهيم شدن است، آب شدن است، اتحاد است. در خنكاي سايه سار عشق، تب مي‌كني. آري، عشق پديده‌اي‌ست متناقض‌نما. همه‌ي چيزهاي خوب و حقيقي دنيا متناقض نمايند.

*********

عشق، خود بسنده است. عشق، براي آنكه كامل شود، به چيزي جز خود محتاج نيست. عشق، اگر عشق است كامل است. عشقي كه كامل نيست عشق نيست براي مثال ، دايره ، كامل است . ما دايره ناقص نداريم. همه ي دايره‌ها كامل‌اند ، اگر دايره كامل نباشد، دايره نيست. كمال، خاصيت عشق است. هر عشقي، اگر عشق باشد، كامل نيز هست


تنهايی رفيقه منه

تنهايی آشناست. تنهايی لهجه ندارد. هميشه با توست. آنگاه که احاطه‌ات

 می‌کند چون برگی می‌شوی که درون آب غرق می‌شود. مانند کفشی
 می‌شوی در ابتدای باتلاقی پنهان و گنگ.

تنهايی تنها يک واژه نيست. آونگ زمان است. تنهايی مفهومی کاملاً
هرجايی‌ست. تنهايی هرجايی‌ست. بازوهای ستبر مرگ است. ترس است.

ترس، کوير تنهايی‌ست.

کوه و دريا و جنگل، نشانی تو را می‌داد عزيزترين.

نشانيت را ديروز گرفتم از جنگلی که به سراغ چشمانت آمده بود همان که
 سبزی تيره‌اش از ژرفا، غرق می‌کند مرا که شناگری نمی‌دانم. دستی از
ابرها... وهم آلود... عظيم... نيامده‌ست به نجات... تو را اشاره می‌کند...
چشمانت را و لبخندت را... من غرق می‌شوم...
 در انگبين لبانت... و شعله‌ور
 خواهم شد از اين شرار... که گويی تنها بهر سوختن من آمده است.

ای کاش، پروانه به دنيا می‌آمدم.
 تا در خلسه‌ای فرو روم... خوشايند... فقط برای هميشه.

شايد بايد ببخشم تمام آينده را به ديگران. اين وصيت من نيست.
 ادامه زندگی من است. قلبم را به کسی می‌دهم تا آرمانی‌ترين
 تنديس را از آن بسازد. انگشتانم را هم
 می‌دهم به فروغ... سبز می‌شوند؟
 نمی‌دانم. خواب‌هايم را به شوق کودکانی می‌فروشم
 تا با آن سکه‌ای ضرب کنم که تصوير هيچ قدرتی رويش نباشد...
 و با آن چشمه‌ای می‌خرم تا چشم‌هايم را در آن پاک نمايم
و ببخشمش به راهزنی که دل می‌ربود. و صدايم گرچه نيمدار است به
پيرمردی که دايره می‌نوازد برای سکه‌ای ناچيز.

می‌دانم اگر خاک هم بشوم، باد مرا با خود خواهد برد به اقيانوس.
 حتی از من سوتکی هم نمی‌سازند تا کودکان...
 شايد صورتکی بسازند از اندام تکيده من که زيبنده‌تر باش

 

 


وفا داری رو بهش نشون ميدم
می خوام فلانی تو بگی تعبیر فال من چیه؟
دیشب که روی بوم دل، مرغ دل ُصدازدم
سر دو راهی دلم، اسم تو رو صدا زدم
 
رفتم کنار پنجره تا فال حافظ بگیرم
برای مرهم دلم اومد که: باید بمیرم

اومد: فراموشت نشه! دلت اسیر کس نشه !
یه وقت دلت رو نبره آخر سر جا بزاره
 
گفته بودم درِ دلُ به روی کس وا نکنم
برای هیچ دلی یه وقت، خودم رو رسوا نکنم
 
از اینکه عابری یه وقت قدم به قلبم بزاره
بعدِ یه مدتی بره فقط یه اسم جا بزاره
 
قفلی به روی دل زدم مثل تموم بی دلا
کتاب عشقُ خط زدم ورق ورق چه بی صدا
 
دیگه تو راه زندگی کسی دلم رو ندیده
هر کی گذشته ها اومد صدای عشقُ نشنیده
 
جواب سلام هیچ کسُ با مهربونی ندادم
سلام گرم کسی رو با گرمی دل ندادم
 
دیشب دوباره دیدمت، بودی مثه گذشته ها
بازم دیدم تک گل سرخ، واشده زیرِ نامه ها
 
تا اومدم بازم برات از غصة دلم بگم
از مهربونیات بگم از خوبیای تو بگم
 
دیدم کنار پنجره یه فال حافظ می گیرم
گفته بودم یه عادته که بی وجودش می میرم
 
اومد: فراموشت شده!؟ دلت اسیر چی شده؟
اصلا بگو که این روزها دل تو مالِ کی شده؟
 
قفل دل تو سنگی بود! اینُ خودت گفته بودی
یادت می یاد گذشته رو؟ عشقُ ز دل رونده بودی
 
روی تمام ذهن من حک شده جای یک سئوال
حک شده روی خاطرم تعبیر زیبای یه فال
 
منتظرم خودت بگی می خوای بری یا بمونی؟
برای قلب عاشقم بگو تا آخر می خونی؟
 
اول و آخرش بگو سلام هر شبت چیه؟
تو راه عشق و عاشقی طرف حساب تو کیه؟
 
هدف چیه ، طرف کیه جواب سلام تو چیه؟
نگی یه وقت تو قلب من پر از چیزهای خالیه
 
نگی یه وقت، خیالی نسیت یه روز دل تو بشکنه
بگی که ارزشی نداشت دلم واست زیادیه
 
تعبیر تو هر چی که بود می خوام صدایی بکنم
تو دستتُ بالا بگیر می خوام دعایی بکنم
 
هر جای دنیا که می ری می خوام که باورت بشه
می خوام بگم خدا جونم الهی که خوشبخت بشه

 

به یاد داشته باش که یک مرد ، عشق را پاس می دارد

یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد

آنچه فدا کردنی ست فدا می کند ، آنچه شکستنی ست می شکند

و آنچه را که تحمل سوز است ، تحمل می کند

اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود